تبليغاتX
مزخرفستان

مزخرفستان

وبلاگ من | پست الكترونيك | آرشیو مطالب | طراح قالب


پیام مدیریت

سلام. من سروش هستم 16 ساله متولد 25/11/1371 مصادف با 14/2/1993 یعنی روز ولنتاین کلاس دوم دبیرستان رشته ریاضی و فیزیک. هدف از ساخت این وبلاگ کمک به دوستای گلم هست وامیدوارم که به دردشون بخوره. سعی دارم تا می‌تونم چیزای به درد بخور و مفید از همه چیز و همه جا (فوق علمی گرفته تا طنز و دانلود و آموزش) تو وبلاگ بذارم و آماده تبادل لینک با هر سایت و وبلاگ دیگه‌ای هم هستم. شمام اگه چیزی بخواین می‌تونین تو قسمت نظرات بگین تا اگه ممکن بود براتون بذارمش. برای ارتباط باهام می‌تونین با شماره تلفن ...0936387 اِ اِ اِ. چه خبره مگه می‌خواین بزنگین(یعنی زنگ بزنین)؟ به دلیل بی جنبه بودن بعضیا شمارمو نمی‌گم همون بهتر که ایمیل بزنین. امر دیگه‌ای نیست، قربون هرچی با مرام که میاد و نظر میده؛ بای.


تصاویر تصادفی زیبا


جستجوگر


در سایت ما
در سایت های دیگر


لينکدوني

آمار و امکانات


Beautiful Sentences

گفتگوی ماه و نابینا: نابینا گفت دوستت دارم ماه گفت تو که منو نمي‌بینی چطوری دوستم داری؟ نابینا گفت اگه می‌دیدمت عاشق زیبايیت می‌شدم اما الآن که نمی‌بینمت عاشق خودت هستم.

به همه لبخند بزن اما با 1 نفر بخند. همه را دوست داشته باش اما به 1 نفر عشق بورز. تو قلب همه باش اما قلبت مال 1 نفر باشه.
فقط کسی معنی دل تنگی را درک می‌کند که طعم وابستگی را چشیده باشد پس هیچ وقت به کسی وابسته نشو که سر انجام آن وابستگی، دلتنگی است.

هیچوقت کسی رو که دوست داری به خاطر غرورت از دست نده. همیشه سعی کن غرورت رو به خاطر کسی که دوست داری از دست بدی.

می دونی چرا وقتی گریه می‌کنی چشمت رو می بندی؟ وقتی می‌خوای بخندی، وقتی می‌خواي کسی رو ببوسی، وقتی می‌خواي تو رؤیا بری چشمت رو می‌بندي؟ چون قشنگ ترين چیزای این دنیا دیدنی نیستند.

مرگ آن نیست که در قبر سیاه دفن شوم، مرگ آن است که از خاطر تو با همه ی خاطره‌ها محو شوم.

اگر دورم ز ديدارت دلیلش بی وفایی نیست، وفا آنست که نامت را همیشه روی لب دارم.

کسی رو برای دوست داشتن انتخاب کن که قلب بزرگی داشته باشه تا مجبور نشی به خاطر این که تو قلبش وارد بشی خودت را کوچک کنی.

الو سلام منزل خداست؟ این منم مزاحمی که آشناست. هزار دفعه این شماره را دلم گرفته  ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست. تو که گفتی پاسخ سلام واجبه، به ما که می‌رسه، حساب بنده‌هات جداست؟

نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387 توسط سروش | لينك ثابت |

پندهایی از استادان

پندهایی از استادان

زندگی، رؤیایی بیش نیست. ( توکوزان ذنجی ) 

گرما یا سرما، این شما هستید که آن را تجربه می‌کنید. ( کودو ساواکی روشی )

مرد دانا هیچ کاری نمی‌کند ، ابله خودش را به دار می‌آویزد. ( دوشین ذنجی )

 دیدن تصویر یک کلوچه، گرسنگی آدم را رفع نمی‌کند. ( کیوگن ذنجی )

 فقط نفرت است که انتخاب می‌کند. ( کودو ساواکی روشی )

 به دنبال آن نباشید که بودا شوید. ( دوگن ذنجی )

هزار چیز، عاقبت یکی بیش نیست. ( کودو ساواکی روشی )

 وابسته به سود و زیان، ما آزاد نیستیم. ( سوزان ذنجی ) 

اکنون پریشان نباش، هرگز پریشان نباش. ( کودو ساواکی روشی )

به جای استراحت دادن به تن، دل خود را آسودگی بخشید. ( مومون ذنجی )

به هنگام گرسنگی می‌خورم و به هنگام خستگی می‌خوابم . ابلهان به من می‌خندند و دانایان می‌فهمند . ( رین زایی ذنجی )

هر روز، روز خوبی ست. ( کودو ساواکی روشی )

نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387 توسط سروش | لينك ثابت |

دختران در سنین مختلف چه می خواهند؟

يـك دختـر يك مـرد را مي خواهد - يك مرد ثروتمند، موفق، جـذاب، تنومند، بادختران استعداد، با محبت، پدري مهربان بـراي فرزندانش و يا يك دوست... جـزئيات متفاوت ميـباشد امـا يك نكته اساسي وجود دارد و آن اين است كه او يـك مـرد را مي خواهد. مرد مطلوب هر دختري همچـنانـكه سنش افزايش مي يابد دستخوش تغيير ميگردد:


 

دختر 22 ساله: او يك شاهزاده در قصر را مي خواهد. دخـتـر در ايـن سـن ممكن است مدعي آن گردد كه واقع بين ميباشد و دنيا را از ميان عينك رنگـين مشاهده نميكند. امـا او هيچگاه اقرار به آرزوي داشتن يك مرد ايده آل نـخواهـد كـرد. آن مـرد بايد خوش قيافـه، جذاب و مشهور باشد. او بايد پولدار باشد نه زياد پولدار اما هميشه در حسابش پول به اندازه كـافي داشته باشد. البته او بايد سخاوتمند باشد تـا پولهايش را بـراي همسـرش خـرج كند. او بايد زرنـگ و با هوش بـاشـد كـه بـراي بـرخي دخـتران با اهميت تر از خوش قيافه بودن ميباشد. او بايد شوخ طبع، ورزشكار، شيك پوش، رمانتيك و شـنونده خوبي باشد. بله خصوصيات و صفات آن مرد بسيار طولاني است. دخـتر مـردي را ميخواهد كه او را بپرستد و او را با گذاشتن گلها، هدايا و دادن وعده عشق ابدي و جاويدان تـبديل به الهه گرداند.

دختر 32 ساله: تنها يك مرد خوب را مي خواهد. او بـالاخره عيـنك رنگارنگ خود را كنار نهاده و خود را از توهمات و خيالپردازيهاي رمانتيك خلاصي بخشيده است. بـنابراين مرد مطلوب وي نيازي ندارد يك قهرمان باشد- او بايد خـوش قيـافـه، داراي رفـتـار شـايـسته، شغل با درآمد مكفي، يك ماشين خوب، يك خانه خوب و يك حساب بانـك خـوب باشـد. همچنين آن مرد بايد كيسه خريد را نيز از سوپر ماركت حمل كند، غـذاهـايـي كـه دخـتـر درست ميكند را دوست داشته باشد، به جوكهايش بخندد،تاريخهاي پر اهميت را بخاطر بسپـارد: مانند روز تـولد مـادر دختر و حـداقـل هفته اي يكبار ابراز محبت كند: همان مرد خانواده دوست مهربان.

دختر42 ساله: تنها يك مرد را مي خواهد. يـك مـرد مـعمولي كه ستاره سينما نبوده و مي تـواند جاي داشتن عضلات قوي در بدنش حتي شكم هـم داشـته باشد. الـبـتـه در صورتي كه لباسش آن را كاملا بپوشاند. سر فاقد مو نيز زياد نفـرت انـگيـز نـخـواهـد بود. كـافي اسـت آخـر هفـته صـورت خـود را اصـلاح كنـد و آنقدر نيرو داشته باشد تا بتواند در كارهاي منزل كمك كند و به جوكـهايش نيز بخندد و سرش را بـه نشانه گوش دادن تكان دهد، او را ماهي يكبار از خانه بيرون ببرد، او را تا سوپرماركت برده و بـاز گرداند و تا تمام بدن خانم در ماشين قرار نگرفته حركت نكند.

دختر 52 ساله: او مي خواهد...خوب دختر تنها با آن مرد زندگي مي كنـد. چقدر خوب اسـت اگـر آن مـرد هنـوز اسـم او را بـخاطـر داشتـه بـاشد و فـراموش نكــند كه آخر هفته صورتش را اصلاح كند، بعضي اوقـات بـه سلـماني بـرود، لبـاس زيـر و جـورابهـاي خــود را گـهگاهـي عـوض كنـد، زيـاد پـول قرض نگيرد، در اماكن عمومي مراقب رفتار خود باشـد، زماني كه با فردي صحبت مي كند خوابش نبرد... در اين سن دختر انتظار زيادي ندارد او تنها خواستار حداقل مي باشد.

دختر 62 ساله: مردي را ميخواهد كـه زيـاد مزاحمش نگردد. آن دختر بايد خيلي خوش شانس باشد تا مرد آنقدر ترسناك نباشد تا نوه هايش بـا ديـدنـش بـه گـريه بـيافتند و يا هنوز بخاطر داشته باشد كه توالت در كجا قرار دارد، دندانهاي مصنوعيش كجا هستـنـد، اكنون چه ماهي از سال ميباشد، زماني كه ميخنند به چه چيزي دارد ميخـنـدد و يا اين زن كه با او زندگي ميكند كيست؟! زن ميخواهد مرد آنقدر توانا باشد كه بـدون كـمك وي صبـح از خواب بـيـدار شـده و لبـاس مـناسب به تن كند. بزرگترين آرزوي وي آن است كه نگهداري مرد زياد پر هزينه نبوده و يا جايي را بتواند در خـانـه بيابد كه صداي خرناسهاي مرد به گوشش نرسد.

دختر 72 ساله: خوب بعضي دخترهـا تا ايـن سـن هـم عمر مي كنند اما مردان چطور؟ آيا مطمئن هستيد او هنوز نفس مي كشد؟!

نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387 توسط سروش | لينك ثابت |

English Story (with Persian Translation)

سلام. خوب خدا رو شکر امتحانات هم به خوبی و خوشی تموم شد و  ان‌شالله از این به بعد وبلاگ هر دو روز یه بار آپ می‌شه. اگه هم یه موقع آپ نشد سعی می‌کنم پست مربوط به اون روز رو یه وقت دیگه بذارم. این هم اولین پست بعد امتحانات که یه داستان قشنگه به زبان انگلیسی همراه با ترجمه فارسی. امیدوارم از خوندنش لذت ببرید.

Merchant & the Fisherman

A merchant has standed up by a northern village. At this time, a fishing-boat that there was some fish in it, crossed there. Merchant asked the fisherman "How long do you spend to fish these?"

Fisher "A little."

- Why you didn't you wait more time to fish?

- These are enough for me and my family.

- OK. What do you do over time?

- I sleep till late. Then I fish, play with my children and at last I go to village & sing with my friends. I spend my life this way.

- I'm a successful merchant and can help you. You must catch more fish, buy a bigger boat and with its money buy some other boats . Finally you have lots of boats!

- Right, What thereafter?

- Instead of selling fish to middleman, direct sell them to customers and then you can make a good job for yourself. Then start a factory and supervise to its products so you can leave this small village and go to city. At there it's possible for you to do more important works…

- How long does it need?

- Fifteen or twenty years!

- Good. And what after that?

- The best part is here. At a good time, you'll go and sell your dividends in a high price! You will make a very big profit! Millions dollar!

- Millions dollar?! Right, and what thereafter?

- Yes, and you'll become a superannuated. You can go to a small littoral village. Where you can sleep till late, a little fish, play with your children, go to the village and sing with your friends. In short, have fun!

What do you think?

 

تاجر و ماهی‌گیر

یک تاجر نزدیک یکی از روستاهای شمالی ایستاده بود. در همان موقع یک قایق کوچک ماهی‌گیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.

تاجر از ماهی‌گیر پرسید: «چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟»

ماهی‌گیر: «خیلی کم.»

- پس چرا بیشتر صبر نکردی تا ماهی بیشتری گیرت بیاد؟

- چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده‌ام کافی است.

- خب بقیه وقتت رو چی کار می‌کنی؟

- تا دیر وقت می‌خوابم. یه کم ماهی‌گیری می‌کنم. با بچه‌ها بازی می‌کنم، بعد می‌رم توی دهکده و با دوستام شروع می‌کنیم به آواز خواندن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.

- من تاجر موفقی هستم، می‌تونم کمکت کنم. تو باهد بیشتر ماهی‌گیری کنی؛ اون وقت می‌تونی با پولش قایق بزرگ‌تری بخری و بعد با درآمدش چند تا قایق دیگه هم اضافه کنی. اون وقت یه عالمه قایق برای ماهی‌گیری داری!

- خوب، بعدش چی؟

- به جای این که ماهی‌ها رو به واسطه بفروشی، اونا رو مستقیماً به مشتری‌ها می‌دی و برای خودت کار و بار درست می‌کنی... بعدش کارخونه راه می‌اندازی و به تولیداتش نظارت می‌کنی... این دهکده کوچیک رو هم ترک می‌کنی و می‌ری شهر، اون‌جاست که دست به کارهای مهم‌تری می‌زنی...

- این کار چه قدر طول می‌کشه؟

- پانزده تا بیست سال!

- اما بعدش چی؟

- بهترین قسمت همینه. در یک موقعیت مناسب که گیرت اومد، می‌ری و سهام کارخونه رو به قیمت خیلی بالا می‌فروشی! این کار میلیون‌ها تومن برات عایدی داره.

- میلیون‌ها تومن؟! خوب بعدش چی؟

- اوقت بازنشسته می‌شی! می‌ری یه دهکده ساحلی کوچیک! جایی که می‌تونی تا دیر وقت بخوای! یه کم ماهی‌گیری کنی و با بچه‌هات بازی کنی! بری دهکده و تا دیر وقت با دوستات آواز بخونی و خوش بگذرونی!

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387 توسط سروش | لينك ثابت |

قالب دفتر عشق برای بلاگفا

دريافت كد قالب دفتر عشق

   

مشاهده قالب

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387 توسط سروش | لينك ثابت |

ترس را از زندگیتان بیرون کنید.

ترس را از زندگیتان بیرون کنید.

زندگی بدون ترس

در کتب آسمانی میخوانیم که ترس از غیر خدا امری غیر منطقی است و اولین کلماتی که به زبان میآید این است: "فقط از خدا به خاطر عذابش در برابر اعمال ناشایست خود بترسید." اجازه بدهید در این مقاله این کلمات را به یاد بیاوریم و به بررسی نقش ترس در زندگی بپردازیم.

یادم میآید وقتی بچه بودم یک روز وقتی داشتم دوچرخهام را میشستم، آب شیلنگ حیاط قطع شد. من با ترس به شیلنگ نگاه کردم و متعجب بودم که چرا آب آن قطع شده است. وقتی شیلنگ را به سمت صورتم گرفته بودم تا دقیقتر بررسی کنم که چرا جریان آب قطع شده، ناگهان آب فوران کرد و خیسم کرد. آن موقع بود که صدای خنده دو نفر از دوستانم را شنیدم که از اذیت کردن من سرگرم شده بودند. بعد از گذشت چند دقیقه اعتراف کردند که چطور با بستن شیر آب از جریان آن جلوگیری کردهاند. من هم یاد گرفتم که چطور در آینده برادر کوچکترم را به همان شیوه اذیت کنم.

این مثال خوبی است که نشان میدهد که ترس از قدرت خدا برای فایده رسیدن به ما چه میکند. ترس نیرویی اهریمنی است که جریان کمک رسانی خداوند را قطع میکند. وقتی میترسیم، جریان معنوی در ما قطع شده و احساس ناراحتی میکنیم. ترس از فقدان، ترس از موفقیت، ترس از ثروت، ترس از ورشکستگی مالی، همه حالتهایی از ذهن هستند که اضطراب و استرس ناسالمی در ما ایجاد میکنند. قانون مغناطیس، چیزهایی را که از آنها میترسیم به سمت ما میکشاند. اضطراب ناشی از آن، ترسی را  که در ذهن ما رشد میکند تقویت کرده تا زمانیکه در عالم فیزیکی جلوه کند. وقتی به ماندگار شدن در این ترس ادامه میدهیم، قانون علت و معلول، وضعیتی را که از آن وحشت داشتیم به وقوع میرساند. اما چه چیز باعث ایجاد ترس در ما میشود و چطور میتوانیم آن را متوقف کنیم؟

اول باید بفهمیم که هیچ ترسی در خدا وجود ندارد. خدا به همه چیز واقف است، در نتیجه ترس در ذهن عموم غیر ممکن است. اگر ما از تصویر خدا ساخته شده باشیم، آنگاه ترس ما چیزی نیست که خدا آن را به وجود آورده باشد، چیزی اکتسابی و قابل یادگیری است، در نتیجه قابل تغییر است.

دوم اینکه، یک نوع خاص از ترس برای زندگی طبیعی است. این جمله پاراگراف بالا را نقض نمیکند. این ترس غریزی است و ما را از خطر حفظ میکند، مثل ترس از قرار دادن دستمان در آتش. ترسی که در این مقاله مورد نظر ماست، ترسی اکتسابی است و بر رویکرد ما درمورد پول، کار، روابط و از این قبیل که در ذهن خودآگاه ما وجود دارد، تأثیر میگذارد. ما باید بتوانیم این دو نوع ترس را از هم تشخیص دهیم. یکی از این ترس ها، غریزی است که برای زندگی ما مفید و لازم است، و دیگری ترس اکتسابی است که برای رشد و تکامل ما مضر و زیانبخش است. با یکی دیگر از تجربیات گذشتهام، برایتان مثال میزنم.

وقتی بچه بودم هیچ تصوری از ترس های مالی و اقتصادی نداشتم. اما برعکس پدرم طی دوران مشکلات اقتصادی بزرگ شده بود. تجربه او از فقدانهای مالی باعث شده بود همیشه ترس داشته باشد که به اندازه کافی پول نداشته باشد و مطمئناً هیچ وقت هم چیزی بیشتر از یک حقوق ماهیانه ناچیز بیشتر نداشت. من هم با توجه به گفتههای همیشگی "ما استطاعت خرید فلان چیز را نداریم" یا "نیازی به داشتن فلان چیز نداریم" یا "پول که علف خرس نیست،" ترس مالی را یاد گرفتم و سالیان سال با من بود تا اینکه ورشکست شدم.

وقتی پدر و مادر یکی از بهترین دوستانم از هم طلاق گرفتند، این ترس در من به وجود آمد که نکند پدر و مادر من هم از هم جدا شوند؛ و نتیجه این شد که آنها هم از هم طلاق گرفتند. آنوقت این ترس در من ریشه دواند که مبادا وقتی ازدواج کردم طلاق بگیرم و آشکار است که خودم هم طلاق گرفتم.

پس وقتی این نوع ترسها را یاد گرفتیم، چطور میتوانیم آنها را تغییر دهیم؟ من عقیده دارم وقتی بدانیم چه ترسهایی داریم و این ترسها از کجا ریشه میگیرند، آنوقت میتوانیم از وقوع آنها جلوگیری کرده و خود را از شر آنها خلاص کنیم. اگر هیچ ترسی در خدا نباشد، پیشنهاد من این است که از آنجا شروع کنیم.

خدا روح است؛ قادر مطلق، عالم مطلق و حاضر مطلق در خودآگاه. در خودآگاه خدا هیچ ترسی وجود ندارد. حاضر مطلق یعنی خدا همیشه و همه جا در هر لحظه وجود دارد. پس چرا باید بترسیم؟ آیا به خاطر این نیست که خود را از حضور آگاه خداوند جدا کردهایم؟ اگر کاملاً در زمان حال نباشم، بخشی یا همه وجود من ممکن است در گذشته یا آینده باشد. وقتی درمورد آینده و حوادث احتمالی که ممکن است در آن پیش آید فکر میکنم، احساس ترس می کنم. وقتی خودم را کاملاً به دنیای حال میآورم، ترسهایم فروکش میکند. میبینید، همین الآن، در همین لحظه، خوبم. وقتی شروع به "چه میشود" "چه میشود" ها میکنم است که ترسم شروع میشود.

این باور من است که وقتی ترسی در خدا نباشد، ترس وضعیتی غیرطبیعی و درنتیجه یک "گناه" خواهد بود. (تعریف من از گناه هر کاری است که شما را از حضور خداوند دور کند). ترس، عصبانیت، قضاوت، نفرت یا دشمنی حالاتی از ذهن انسان هستند نه ذهن الهی. اینها افکاری اکتسابی هستند درنتیجه میتوانیم آنها را در مغزمان اصلاح کنیم.

بهعنوان یک حالت ذهنی اکتسابی، ترس با جداشدن ذهن انسان از ذهن خداوند ناشی میشود. برای اصلاح این وضعیت فرد باید ذهن خود را با خودآگاه ذهن خداوند در یک ردیف قرار دهد. از آنجا که ترس از ذهن نشأت میگیرد، در همانجا هم میتوان آن را اصلاح کرد. در زیر به چند توصیه عملی برای اصلاح اینگونه افکار عنوان میکنیم:

1. فکر مبنی بر ترستان را که نیازمند اصلاح و درمان است شناخته و تشخیص دهید.

2. باید بدانید که این وضعیت ترس آور زیانی به رشد فکریتان نمیرساند. این وضعیتها تأثیرات شکلهای مختلف افکار هستند. یک فکر مبنی بر ترس جایی است که نیاز به اصلاح و درمان در آن دیده میشود. این وضعیت میتواند سرانجام به نفع من کار کند، گرچه ممکن است به نظر زیانآور و مضر برسد. برای مثال: بااینکه موقعیت درماندگی و ورشکستگی مالی به فرد یاد میدهد چطور با پول کمتر زندگی خود را بگذراند، ترس از ناامنی مالی را میتوان با درمان، اصلاح کرد.

3. ترس را در آغوش بگیرید و بگویید، "حضور خداوند در من بیشتر از حضور ترس در من است."

4.  افکار و ذهن خودآگاه خود را کاملاً به زمان حال بیاورید. بدانید که در این لحظه همه چیز خوب است و هیچ کمبودی ندارید. یادتان باشد، "خداوند همیشه و همه جا با شماست."

طور دیگری هم می توان به آن نگاه کرد: هروقت با موقعیتی برخورد میکنید، تصور کنید 360 نتیجه ممکن برای آن وجود دارد. نتیجهای که ممکن است در ذهنتان تجسم کنید فقط یکی از این 360 نتیجه ممکن است و 359 نتیجه دیگر باقی مانده است. خداوند عالم مطلق است. این یعنی احتمالات و امکانات بینهایت هستند. احتمالات نامحدود بسیار بیشتر از 360 احتمال است. اگر انرژیمان را فقط روی یک احتمال مبنی بر ترس متمرکز کنیم، یعنی احتمالات دیگری را که خداوند میتواند برای ما فراهم کند را نادیده گرفتهایم. با این طرز تفکر محدود، بدیهی است که از آینده خود خواهیم ترسید.

با به خط کردن افکارمان با افکار خداوند، ترس در ما از بین میرود. ما اینکار را انجام میدهیم چون کاملاً حاضر هستیم و از حضور خداوند آگاهیم. ما باید ترسهایمان را بشناسیم، آنها را اصلاح و درمان کنیم، و آنها را با باورهایی نیرومند جایگزین کنیم و اجازه بدهیم که ایمان رساننده نعمتها و موهبات بی پایان خداوند برای ما باشد.

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387 توسط سروش | لينك ثابت |

یا حسین(ع)...

سلام دوستان عزیز. محرم است و ایام سوگواری آقا امام حسین(ع)... من از اینجا به تمام ملت ایران و مسلمین جهان به خصوص مبارزان غزه تسلیت می گویم.  تا بعد خدا نگهدار.

یا حسین شهید...

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387 توسط سروش | لينك ثابت |

داستانک(4)

يه زوج ۵۵ ساله به مناسبت سي و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن. وقتي توي پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشته كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اينكه شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من براي هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده مي‌كنم.

زن از خوشحالي پريد بالا و گفت: اوه! چه عالي! من مي‌خوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول براي بهترين تور مسافرتي دور دنيا توي دست‌هاي زن ظاهر شد!

حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب… اين خيلي رمانتيكه. ولي چنين بخت و شانسي فقط يه بار توي زندگي آدم پيش مياد. بنابر اين خيلي متءسفم عزيزم… آرزوي من اينه كه يه همسري داشته باشم كه 10 سال از من كوچيك‌تر باشه!

زن و فرشته جا خوردند و خيلي دلخور شدند. ولي آرزو آرزوئه و بايد برآورده بشه. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد 65 سالش شد!

نتيجهء اخلاقي: مردها ممكنه زرنگ یا بدجنس باشند، ولي فرشته‌ها زن هستند!

نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387 توسط سروش | لينك ثابت |

داستانک(3)

توي اتاق رختكن كلوپ گلف، وقتي همه آقايون جمع بودند يهو يه موبايل روي يه نيمكت شروع مي‌كنه به زنگ زدن. مردي كه نزديك موبايل نشسته بود دكمه اسپيكر موبايل رو فشار مي‌ده و شروع مي‌كنه به صحبت. بقيه آقايون هم مشغول گوش كردن به اين مكالمه مي‌شن…

مرد: الو؟

صداي زن اونطرف خط: الو سلام عزيزم. تو هنوز توي كلوپ هستي؟

مرد: آره.

زن: من توي فروشگاه بزرگ هستم. اينجا يه كت چرمي خوشگل ديدم كه فقط 1500 دلاره. اشكالي نداره اگه بخرمش؟

مرد: نه. اگه اونقدر دوستش داري اشكالي نداره.

زن: من يه سري هم به نمايشگاه مرسدس بنز زدم و مدل‌هاي جديد 2008 رو ديدم. يكيشون خيلي قشنگ بود. قيمتش 150000 دلار بود.

مرد: باشه. ولي با اين قيمت سعي كن ماشين رو با تمام امكانات جانبي بخري.

زن: عاليه. اوه… يه چيز ديگه… اون خونه‌اي رو كه قبلاً مي‌خواستيم بخريم دوباره توي بنگاه گذاشتن براي فروش. مي‌گن 1500000 دلاره.

مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولي سعي كن 1500000 دلار بيشتر ندي.

زن: خيلي خوبه. بعداً مي‌بينمت عزيزم. خداحافظ.

مرد: خداحافظ.

بعدش مرد يه نگاهي به آقايوني كه با حسرت نگاهش مي‌كردن مي‌ندازه و مي‌گه: كسي نمي‌دونه كه اين موبايل مال كيه؟!

نتيجه اخلاقي: هيچوقت موبايلتونو جايي جا نذارين!

نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387 توسط سروش | لينك ثابت |

داستانک(2)

يه شب خانم خونه اصلاً به خونه بر نميگرده و تا صبح پيداش نمي‌شه! صبح بر مي‌گرده خونه و به شوهرش مي‌گه كه ديشب مجبور شده خونه يكي از دوست‌هاي صميميش (مؤنث) بمونه. شوهر بر مي‌داره به 10 تا از صميمي‌ترين دوست‌هاي زنش زنگ مي‌زنه ولي هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تأييد نمي‌كنن!

يه شب آقاي خونه تا صبح برنمي‌گرده خونه. صبح وقتي مياد به زنش مي‌گه كه ديشب مجبور شده خونه يكي از دوست‌هاي صميميش (مذكر) بمونه. خانم خونه بر مي‌داره به 10 تا از صميمي‌ترين دوست‌هاي شوهرش زنگ مي‌زنه. 10 تاشون تأييد ميكنن كه آقا تمام شب رو خونه اونا مونده!! 4 تاي ديگه حتي مي‌گن كه آقا هنوزم خونه اونا پيش اوناست!!

نتيجه اخلاقي: يادتون باشه كه مردها دوست‌هاي بهتري هستند!

نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387 توسط سروش | لينك ثابت |

داستان يه حالگيري خيلي شديد

دختر جواني از مکزيک براي يک مأموريت اداري چند ماهه به آرژانتين منتقل شد. پس از دوماه، نامه‌اي از نامزد مکزيکي خود دريافت مي‌کند به اين مضمون:
"لوراي عزيز، متأسفانه ديگر نمي‌توانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم و بايد بگويم که در اين مدت ده بار به تو خيانت کرده ام!!! و مي‌دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم. من را ببخش و عکسي را که به تو داده بودم برايم پس بفرست

باعشق؛ روبرت"

دخترجوان رنجيـده خاطر از رفتار مرد، از همه همکاران و دوستانش مي‌خواهد که عکسي از نامزد، برادر، پسرعمو، پسردايي... خودشان به او قرض بدهند و همه آن عکس‌ها راکه کلی بودند با عکس روبرت، نامزد بي‌وفايش، دريک پاکت گذاشته و همراه با يادداشتي برايش پست مي‌کند، به اين مضمون:
"روبرت عزيز، مرا ببخش، اما هر چه فکر کردم قيافه تو را به ياد نياوردم، لطفاً عکس خودت را از ميان عکس‌هاي توي پاکت جدا کن و بقيه رابه من برگردان"!.....

نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387 توسط سروش | لينك ثابت |

موشو!

موشو!

نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387 توسط سروش | لينك ثابت |

دانلود آهنگ بسایر زیبای زندگی از سیاوش قمیشی همراه با متن شعر

سلام. فکر نمی‌کردم دوشنبه هم تعطیل بشه ولی خوب، حالا چه بهتر که شد و من هم وبلاگو می‌آپم! پس به ازای روزایی که آپ نکردم یا قراره آپ نکنم، امروز مزخرف می‌نویسم یا می‌ذارم. اولین چیز هم آهنگ بسیار زیبا و قشنگ "زندگی" از سیاوش قمیشیه که برای دانلود تو ادامه مطلب گذاشتم. در ضمن، متن شعرشو هم براتون نوشتم. حتماً این آهنگو بدانلودونین(!) چون اگه نکنین واقعاً نصف عمرتون در فناست.

اگه چیزی دیگه می‌خواین بگین براتون بذارم. نظر هم یادتون نره. بای تا های!

 

زندگی یعنی چکیدن همچو شمع از گرمی عشق

زندگی یعنی لطافت گم شدن در نرمی عشق

زندگی یعنی دویدن بی امان در وادی عشق

رفتن و آخر رسیدن بر در آبادی عشق

می‌توان هر لحظه هر جا عاشق و دلداده بودن

پرغرور چون آبشاران بودن اما ساده بودن

می‌شود اندوه شب را از نگاه صبح فهمید

یا به وقت ریزش اشک شادی بگذشته را دید

می‌توان در گریه ابر با خیال غنچه خوش بود

زایش آینده را در هر خزانی دید و آسود

می‌توان هر لحظه هر جا عاشق و دلداده بودن

پرغرور چون آبشاران بودن اما ساده بودن

زندگی یعنی چکیدن همچو شمع از گرمی عشق

زندگی یعنی لطافت گم شدن در نرمی عشق

زندگی یعنی دویدن بی امان در وادی عشق

رفتن و آخر رسیدن بر در آبادی عشق

می‌توان هر لحظه هر جا عاشق و دلداده بودن

پرغرور چون آبشاران بودن اما ساده بودن

می‌شود اندوه شب را از نگاه صبح فهمید

یا به وقت ریزش اشک شادی بگذشته را دید

می‌توان در گریه ابر با خیال غنچه خوش بود

زایش آینده را در هر خزانی دید و آسود

می‌توان هر لحظه هر جا عاشق و دلداده بودن

پرغرور چون آبشاران بودن اما ساده بودن

می‌توان هر لحظه هر جا عاشق و دلداده بودن

پرغرور چون آبشاران بودن اما ساده بودن

می‌توان هر لحظه هر جا عاشق و دلداده بودن

پرغرور چون آبشاران بودن اما ساده بودن

می‌توان هر لحظه هر جا عاشق و دلداده بودن

پرغرور چون آبشاران بودن اما ساده بودن


[ادامه مطلب] ...

نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387 توسط سروش | لينك ثابت |

ماجرای دختر سبیلو تو خیابون جردن تهران

دختری با ظاهری ساده از خیابان آفریقا (جردن) تهران می‌گذشت که پسری در پیاده‌رو به او گفت: "چطوری سبیلو؟"

دختر خونسرد، تبسمی کرد و گفت: " وقتی تو ابرو بر می‌داری، مو رنگ می‌کنی و گوشواره می‌بندی، من سبیل می‌ذارم تا جامعه احساس کمبود مرد تداشته باشه!"

دختر سبیلو

شما بودید چه جوابی می‌دادید؟

نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387 توسط سروش | لينك ثابت |

تکنیک های تندخوانی

سلام دوستای همیشگی مزخرفستان! ایام امتحاناته و ما باید مثل ----- بچسبیم به درسا و اونارو مثل ----- ول نکنیم. من هم که سال دوم ریاضیم و نمیتونم سر سری بگیرم. پس تا تاریخ پنجشنبه 26/10/1387 (!) نمیتونم چیزی بنویسم. پس فردا هم اولین امتحانمون (طبق معمول، اولین امتحان دین و زندگیه) شروع میشه. به افتخار همه دانش آموزان و این ایام مقدس (منظورم نحسه!) این پست رو یعنی تکنیکهای تند خوانی Special برای شما نوشتم. امیدوارم به دردتون بخوره. تا 26 ـُم بای بای!

با بكار بستن نكات زير مهارت تندخواني را در خود تقويت كنيد: تکنیک های تندخوانی

1- مكثها و توقفهاي چشمان خود را حين مطالعه سطور كاهش دهيد. اين همان تمركزهاي لحظه اي به روي حروف و واژههاسـت. ما  هنگام خواندن هر يك از سطرهاي يك متن چشمان خود را به صورت جهشي به سمت جلو حركت ميدهيم. اكنون هر ميزان كه ما اين مكثها و جهشها را كاهش دهيم سرعت خواندنمان نيز افزايش مييابد. تعداد اين توقفها معمولاً در افراد كندخوان به 7 بار در هر سطر ميرسد اما شما ميتوانيد اين تعداد مكث را به 3 بار در هر سطر كاهش دهيد.

نكته: هنگام مطالعه چشمان خود را در طول سطور حركت دهيد و نه سر خود را.

نكته: براي كاهش مكثها و توقفها ميبايست حوزه ديد خود را افزايش دهيد. براي اين منظور شما بايد سعي كنيد تا تصاوير واقع در گوشه چشمان خود را بدون اينكه بطور مستقيم به آنها نگاه كنيد، ببينيد.

نكته:اجازه ندهيد حين مطالعه ديدتان دچار سرگرداني گردد.

2- واژه ها را گروهبندي كنيد. ما ديگر آموختهايم كه چگونه حروف را با يكديگر تركيب كرده و كلمات را خوانده و درك كنيم. اكنون بايد بياموزيم كه دستهاي از كلمات را با يكديگر تركيب كرده و يك جمله  را در آن واحد بخوانيم و در قدم بعدي بايد بياموزيم كه چگونه جملات را دسته بندي كرده و مفهوم كلي يك پاراگراف را استخراج كنيم.

نكته: ثابت شده كه دستهبندي واژهها قوه ادراك و فهم را افزايش ميدهد. به طور كلي مفهوم را آسانتر ميتوان از يك دسته واژه استخراج كرد تا از كلمات منفرد و حتي حروف تك.

3- هيچگاه به عقب باز نگرديد. اغلب افراد عادت كردهاند هنگام مطالعه به عقب بازگشته و واژهها و يا قسمتهايي از متن را كه به درستي متوجه نشدهاند بازخواني كنند. اين كار فقط از سرعت خواندن شما ميكاهد. شما ميتوانيد با مطالعه تكميلي قسمتهايي را كه به درستي متوجه نشدهايد درك كنيد. شايد با خودتان بگوييد كه اين باز خواني مجدد هم زمانبر است؛ اما باز گشت مكرر به عقب براي بازخواني قسمتهاي درك نشده به مراتب وقتگيرتر از مطالعه مجدد يك مطلب به روش تندخوانيست.

4- هدفمند مطالعه كنيد. هدف خود را از مطالعه هر مطلبي از پيش تعيين كنيد كه چه نوع اطلاعاتي را ميخواهيد كسب كنيد. اين كار سبب ميگردد تا شما اطلاعات غير ضروري و حاشيهاي را در فرايند مطالعه حذف كنيد.

5- فقط كلمات و مفاهيم كليدي را مطالعه كنيد. ما براي نگاشتن مطالب ناگزيريم پارهاي دستورات نوشتاري و ساختار صحيح جملات را رعايت كنيم. اما هنگام خواندن 40 تا 60 درصد كل يك متن از واژهها و حروف بياهميت و غير ضروري (البته براي درك آن) تشكيل يافته است. مانند حروف ربط مثل:"و" و  "يا". بياموزيد تنها اسمها و افعال را بخوانيد. نكات و مفاهيم اصلي يك پاراگراف را يافته و آن را در ذهن بسپاريد و جزئيات خارج از موضوع اصلي را حذف كنيد.

6- با صداي بلند مطالعه نكنيد. سرعت اداكردن و صحبتكردن بسيار كمتر از ظرفيت يادگيري و مطالعه شماست. در فرايند مطالعه ميبايست فقط چشمها و مغز درگير باشند. سرعت قوه بينايي شما بسيار بيشتر از سرعت تكلم شماست. بنابراين از تلفظ حروف و واژهها حين مطالعه خودداري كنيد. اما مسأله اصوات به همينجا ختم نمیشود. ما حين خواندن  در ذهن خود نيز اصوات مرتبط با حروف و واژهها را بيان ميكنيم. اين همان نداي درون شماست؛ زماني كه به اصطلاح در دلتان مطلبي را ميخوانيد، يعني ما پس از ديدن يك كلمه صبر ميكنيم تا صداي مرتبط با آن كلمه (تلفظ) در ذهنمان كامل شود سپس به سراغ  كلمه بعدي ميرويم. اين عادت نيز سرعت مطالعه شما را كاهش ميدهد. به ياد داشته باشيد كه حذف  كامل اين صداها در مغز و ذهن غير ممكن است اما ميتوان آنها را به حداقل رساند.

7- در محيط مطالعه خود هر عاملي را كه موجب پرتشدن حواس شما ميگردد حذف كنيد.

8- هر ميزان كه شما با واژگان و اصطلاحات يك زبان آشناتر  ومأنوستر باشيد درك بهتري نيز از متون نگاشته شده به آن زبان خواهيد داشت. بنابراين تا ميتوانيد واژه و اصطلاح جديد بياموزيد.

9- تمرين كنيد، تمرين كنيد؛ تا ميتوانيد تند خواني را تمرين كنيد. تند خواني نيز همچون ساير مهارتها نياز به ممارست دارد.

10- تمركز خود را حين مطالعه حفظ كنيد. بدين مفهوم كه در حين خواندن مطلبي در آن واحد به چيز ديگري فكر نكنيد.

نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387 توسط سروش | لينك ثابت |

نوشته هاي پيشين

Beautiful Sentences پندهایی از استادان دختران در سنین مختلف چه می خواهند؟ English Story (with Persian Translation) قالب دفتر عشق برای بلاگفا ترس را از زندگیتان بیرون کنید. یا حسین(ع)... داستانک(4) داستانک(3) داستانک(2) +


نکته امروز:

منوي اصلي

وبلاگ من
پست الكترونيك
آرشیو مطالب

آرشيو موضوعي

طنز عربی
داستانک
خداهست...
جوک، جوک، جوک؛ بشتابید...
حکمت دانشگاه!
فوت و فن های اذیت کردن مردم(ملت)
خواستگاری
اسرار چشم ها
تکنیک های تندخوانی
پیغام گیر تلفن شعرا
گفتم، گفتی، گفت، گفتیم، گفتید، گفتند
ماجرای دختر سبیلو تو خیابون جردن تهران
دانلود آهنگ بسایر زیبای زندگی از سیاوش قمیشی
موشو!
داستان يه حالگيري خيلي شديد
داستانک(2)
داستانک(3)
داستانک(4)
ترس را از زندگیتان بیرون کنید.
قالب دفتر عشق برای بلاگفا
English Story (with Persian Translation)
دختران در سنین مختلف چه می خواهند؟
پندهایی از استادان
Beautiful Sentences


آرشيو

هفته اوّل بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته سوم دی 1387
هفته دوم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته چهارم آذر 1387


لينکستان

صمیمانه
گل پسر قند عسل
روزانه
وبلاگ بر و بچه‌های دوره‌ی يازده احسان
یاداشت های یه دختر کوچولو
کافی نت فراسو
عکس
بدون سانسور
افسون کدوم چشمی که اشکامو ندیدی؟
به سراغ من اگر می آیید...
زندگی زیباست...
نیلوفر آبی فراسوی مرداب خیال در تنهایی
پست هاي يك خطي
Karasfonline
دوستت دارم
قاب شیشه ای
زندگی باغچه ایست گل در ان باید کاشت
قالب وبلاگ رایگان و حرفه ای ترین قالب ها

نويسندگان


طراح قالب

Designer
Powered By
BLOGFA

Template Designer: Themeweblog.blogfa.com